تبليغاتX
آ ز ا د ه

آ ز ا د ه

فصل جفت گیری گل ها

می خوام برگردم
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 7:37 بعد از ظهر  توسط آزاده   | 

مرا به یاد من بیار

اولین بارون پاییز امسال تهران رو خودم دیدم .اول اول از همتون خودم دیدم . شماها ندیدین چون خوابین !

کوتاه بود ولی شدید و عجب عطری از پارک جلوی پنجره .گوگوش توی گوشم است : باران تویی عطر تو

در شبم خوش است  درمان تویی

وقتی که دنیا ناخوش است ...

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 4:9 قبل از ظهر  توسط آزاده   | 

من به مردم خواهم گفت زورم به این همه تزویر مکرر نمی رسد*

"سید علی صالحی"
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 3:51 قبل از ظهر  توسط آزاده   | 

تماشاگر

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 5:36 قبل از ظهر  توسط آزاده   | 

دره ی ما چه سرسبز بود...سبز بهانه بود...تو را می خواستیم

پرنده سپید   آسمان آبی   حالم به هم می خورد دیگر از استعاره و سمبول   مجال من است حالا

که بایستم توی چشمانت و بخواهمت   همین که بتوانی بخواهی یعنی رسیده ای   

آزاده ام-رسیده ام-میخواهمت    عرض ها فنا پذیرند    این ذات من است     پاینده   که می خواهدت

که می شایدت    بی هوشیاری من    درون جوش و حقیقی   تو را لایقم که میخواهمت

تو را    آزادی   آزاد میخواهم  تو را آزاد میخواهم   آزاد میخواهم   تورا   آزاد    می خواهم  آزاد    میخواهم

تو را   آزادت می خواهم   میخواهمت   آزادت میخواهم  

تو را سپید می خواهم   آبی می خواهم   سرخ می خواهم   زرد می خواهم  

تو را به همه ی رنگ ها می خواهم    تو را از هر  رنگی مبرا می خواهم   تو را   آزاد   می خواهم 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 6:14 قبل از ظهر  توسط آزاده   | 

این ناکامی های هنر ساز ...

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 10:0 بعد از ظهر  توسط آزاده   | 

غرضي نيست . ذهن مشغول است . حافظه محدود !

مدت هاست شما را به یاد نمی آورم . با من صبر کنید خواهش می کنم . باید فکر کنم زیاد تا عینیت پیدا کنید پیش چشمانم . من موجود خیلی هوشمندی نیستم ! باید قلقم دست خودم بیاید که درنگی می خواهد و تمرکزی عمیق . رحم می کنید بر من كه اگر در کوچه و خیابان دیدمتان و فقط تماشایتان کردم ، خرده ام نگيريد. كه خاطره ي شما خيلي كند وجود پيدا مي كند در من ،  حتي اگر همين ديشب از هم خداحافظي كرده باشيم! ببخشيد و صبر كنيد و محض رضاي خدا نرنجيد ! من حوصله ي رنجايش ديگري را ندارم . خاطره ها متراكمند و من مجبورم جدايشان كنم و معذورم از اينكه هم شما را در خيابان ببينم و هم خاطره ي شما را بكشم بيرون همزمان ! سخت است برايم . با من صبر كنيد خواهش مي كنم . من واقعن حوصله ي بد اخمي شما را ندارم . لطفن شما كه هوشياريد به جايم آوريد و به خاطرم اندازيد . كه ما قرنهاست  در خواب غفلتيم !

ممنون و مرهون .

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 4:27 قبل از ظهر  توسط آزاده   | 

رسول ملاقلی پور شیشه ی ماه را شکست

 

راحت شدی... عاصی ؟

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 2:25 قبل از ظهر  توسط آزاده   | 

بهترین رنگی که دیدم

 

دستانت زیباست . چشمانت روشن است . نفست معطر است . نگاهت داغ است.ظهر مرداد است .

زرد .سوداییِ در تو آمیختنم.سودایی ام . در تو آمیختنم. هنوزم . هنوزــــــــــــــــــــ

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 1:11 بعد از ظهر  توسط آزاده   | 

مچكرم

چند روز پيش صداي شاعره اي از يك شبكه ي تلويزيوني ماهواره پخش شد . تن صدايش محزون و تو دماغي و گهگاه معترض بود . كلمات سريع و نامفهوم ادا مي شد و من که مدام از اتاق بیرون می رفتم و برمی گشتم و یکبار هم با تلفن صحبت کردم فقط توانستم واژگانی چون " کاغذA4 ، آلت تناسلي ،ميدان آزادي و من شاشم گرفته مسترا كجاست ؟ " را تشخيص دهم . شعر طولاني بود و من هيچ نمي شنيدم .  تنها وقتي  شعر خواني شاعره كه شعرش را توسط تماس تلفني براي آن برنامه مي خواند  ، تمام شد ، توانستم قدري بنشينم و گوش بدهم . از سخنان مجري بر مي آمد كه آن اشعار سياسي بوده اند و آن شاعره كه اولين بار بود اسمش را مي شنيدم براي خودش روزگاري داشته در ايران و حالا به سوئد مهاجرت كرده . همچنين مجري در مورد سوابق اقدام به  خودكشي هاي متعدد اين شاعره ي بسيار جوان كه عكس هاي رنگ و وارنگش هم نشان داده مي شد صحبت كرد . وقتي مجري داشت اين اطلاعات را به ما مي داد صداي خنده هاي بلند شاعره از آن سوي سيم  شنيده مي شد كه مي گفت خودكشي ؟... من... نه . مجري به زن جوان گفت كه ديگر نبايد به خودكشي فكر كند چرا كه پسر كوچكش حالا حالاها به او نياز دارد و مادر مي خواهد . همان جا بود كه شاعره با همان لحن حزن آلودي كه حالا با خنده توام شده بود پاسخ داد :" بله...ما لااقل بايد از اين زندگي بابت تمام وظايفي كه بر عهده مان گذاشته متشكر باشيم ." و من حرفش را اينگونه شنيدم : بعله... بايد از زندگي ام بابت همه ي وظايفي كه به گردنم انداخته مچكر هم باشم "و شنيدم : اوهوم... از زندگي ام به خاطر تمام رنج هايي كه بر گرده ام گذاشته ممنونم " و شنيدم : آهان... يك گول زنك ديگر... بچه !... به خاطر خودم نه... به خاطر بچه !... "و  شنیدم " مرسی برای  بندهای بسته شده به دست و پایم" و شنيدم : " من شاشم گرفته است آقا مسترا كجاست ؟ " و شنيدم ...

بگذريم. آمده ام حالا . بابت تشكر . بابت يك اعتراف بزرگ .يك قدرداني بي تعارف . آمده ام حالا كه بگويم: زندگي ام بابت تمام وظايفي كه بر عهده ام گذاشته اي مچكرم ازت .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 2:3 قبل از ظهر  توسط آزاده   | 

تابستان

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 1:40 بعد از ظهر  توسط آزاده   | 

ارديبهشت 85

بهارم را با عکاسی شروع کرده ام . برای خالی نبودن عریضه.

به یاد سال های هنرستان .و به شوق تاریک خانه و ظهور و

چاپ . به محض اینکه وارد تاریک خانه می شوم و چراغ را

خاموش می کنم،ناگهان ذهنم باز مي شود . جلوي چشمم

و توي سرم پر از تصوير و كلمه مي شود . انگاري نور مانع

كاركرد ذهنم بوده و تاريكي روشنم مي كند . چند روز پيش

توي تاريك خانه موقعه ي ظهور عكسم طرح يك نمايشنامه

به خاطرم آمدو امروز تمام جزئيات شخصيت ها ـ همان جا -

برايم زنده شد . اگر مي شد توي همان تاريك خانه كار نوشتن

را هم انجام داد خيلي خوب بود و ديگر به روي كاغذ آوردن اين

طرح به هزار سال ديگر موكول نمي شد !

خيلي چيزها و جاها و آدم ها هستند كه دلم مي خواهد ازشان

عكس بگيرم . دوست دارم همه ي زاهدان و توابعش را عكاسي كنم !

چقدر با بچه هاي هنرستان توي سر و كله ي هم مي زديم .سرِ قرض

گرفتن دوربین مدرسه و استفاده از امکانات کم و ناقص لابراتوار تا چه

اندازه وحشی و بدجنس می شدیم !

حالا ولی همه چیز آرام تر است . دیگر از آن شلوغ بازی ها و هیجان ها

خبری نیست . حالا لبخند می زنیم و کارمان را انجام می دهیم .

بچه های کلاس بین ۱۸ تا ۳۶ ساله هستند و مربی هم درست

هم سن خودم است . و عقیده دارد همه ی ما دوازده نفر از دم

شل و شلخته هستیم و هیچ امیدی به مان نیست .

دو تا آگراندیسور داریم که هر روز دو نفر می توانند ازشان

استفاده کنند . یعنی هفته ای یک روز نوبت چاپ من است .و

باقی وقت را سرگرم مباحث تئوری و عکس گرفتن هستیم .

هیچ لو نداده ام که قبلن هنرستانی بوده ام که لو دادنش بیشتر

مایه ی شرمساری می شد . چون بعد از گذشت ۹ سال خیلی

چیزها از خاطرم رفته و فراموش شده .

به هر حال هم فال است و هم تماشا . هم از یاد رفته ها به یادم

می آید و هم هفته ای یکبار تاریک خانه ام را دارم .

خلاصه اینکه هفته ی چهارم کلاسم را می گذرانم و يازده تا

دوست پيدا كرده ام كه زابلی و بیرجندی و بلوچ و گرگانی و مشهدی اند،

و بعلاوه ي من كل كلاس را تشكيل مي دهیم .

 

پي نوشت نامربوط ۱ : سال هشتاد و سه كه براي برنامه كودك تلويزيون اين جا گزارشگري

مي كردم ، توي كلاس اول راهنمايي  از دخترك تپل سبزه ي خوشگلي پرسيدم : فرق ماه

رمضان با ماههاي ديگه چيه ؟ گفت : خانم فرقش اينه كه تو ماههاي ديگه مي تونيم هر كاري

دلمون مي خواد بكنيم ولي تو اين ماه ديگه نميذارن هر كاري دلمون مي خواد بكنيم !

 

پي نوشت نامربوط ۲ : حيف كه از محالات است بخواهم براي خودم و كارهايم برنامه ريزي

كنم  ولي ياد داستان قريب الوقوع بهرام صادقي نيفتم و خنده ام نگيرد و منصرف نشوم.

وگرنه چند تا عهد نامه ي خلل ناپذير اين جا مي گذاشتم .

 

پي نوشت نامربوط ۳ : كشف عزيز كلمه   دشمن زنجيروغمه   آقا اجازه هست بگيم   كه خسته ايم

از سين جيم ؟

پي نوشت مربوط : هستم هم چنان . تا بعد .

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 6:17 بعد از ظهر  توسط آزاده   | 

امروز

 

" مسئله اینک برای ما انسان ریخته*روی این زمین گرد کوچک است.

گند زدایی از جهان پلشتی است که مردمان ملولش یک پرده آب رفته ، ياس و

ترس و دلهره روح تلخ شان را چرك ، تاريك و مبتلا كرده است ."

                                                                                            اکبر رادی

خوش به حال هنرمندان .خوش به حال آنها که بلدند چطور از دنیای گندشان گند زدایی کنند.

خوش به حال نجات یافتگان .

 

*منظور از انسان ریخته انسانی با شخصیت فرو ریخته است . بحران هویت و شخصیت .

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 5:11 بعد از ظهر  توسط آزاده   | 

لحظه ای

 

موهایش قهوه ای روشن است . کیپ بسته پشت سرش. گرد. جلوی سرش محکم کشیده شده

عقب . فری های ریز و پر اما زده اند بیرون . سرتاسر بالای پیشانی و کناره ی گوش ها . دارد

به لب بالایش زبان می کشد . برای تفکر شاید . انگشت کوچکش را به دهان می برد . به کناره

ی دهان و سریع خارج می کند و با همان دست ریز موها را پشت گوش می زند . نشسته است ل

 

به ی دیوار کوتاه بالکن . پاهایش کشیده و لاغر است . راست را انداخته رو چپ . تکیه به

دیوار دارد . تی شرت راه راه تنش است . خطوط افقی . سورمه ای و سفید . شلوارک کتان

سفید چروکش پایین آن را پوشانده . حالا دستهایش روی هم است . هر دو روی شکم . پوستش

برنزه است و براق . ریز می شوم در چهره اش . آن چه پیش از هر جزء دیگر به چشم می آ

ید . لب هاست . پهن و بزرگ . و بعد پیشانی . بر آمده و بلند . می گردم . چانه اش هم

هست . گرد و واضح . اسمش الین است . باقی اش را نمی دانم . یعنی نمی دانم الین ممکن

است مخفف چه باشد . الیناز شاید ، الینا یا الیندا . احتمال الینا بیشتر است . اما به هر حال ا

سمش در حال حاضر الین است . فقط . آها. زد . لبخند . خیلی سریع و کوتاه . اما بسیار

روشن و پیدا . رد نگاهش را می گیرم . چیز گیرایی این اطراف نیست . آپارتمان سیمانی

روبرو بسیار نزدیک و بی ترکیب است . روی یکی از بالکن ها لباس های بچه پهن است . باقی

همه اش انباری شده . جعبه های خالی آنتن و ماهی تابه و ویدئو . و بسیاری اشیاء نامفهوم د

یگر . قرار نبود دید بزنم این حوالی را . می خواستم رد نگاه الین را بگیرم . پیدا نمی کنم .

آسمان باشد شاید . که آبی پررنگ است و بی لکه و بی مه . لبهایش می جنبد حالا . دندان می گ

یرد به لب ها . غنچه می کند . یک وری می کند . باز زبان می زند به بالایی. عمیق نفس می ک

شد . مگسی را از روی دستش می پراند . شکمش برجسته است و شلوار کتان چسبیده به آن . ن

می خورد . چاقی شکمش به باقی اندام نمی خورد . حامله نیست . یقین دارم . شکمش بزرگ ا

ست . فقط شکمش در کنار باقی اعضا بزرگتر است . نه چیزی بیشتر . بازوی چپش را خاراند و

 بلند شد ثانیه ای پیش . رفت تو . دنبالش نمی روم . می خواهم در بالکن بمانم . در را هم ب

ست . پرده را کشید و دیگر هیچ پیدا نیست . می نشینم جای او . تکیه به دیوار می زنم و پای

راستم می رود روی چپ . تی شرت آبی کم رنگ پوشیده ام که جلویش گلی بنفش گلدوزی

شده . و دامن . کرم با گل های آبی و قهوه ای . موهایم سیاه است . باز است و درهم . تا شانه

به زور می رسد . پای چپم درد می گیرد . راست را بر می دارم . حالا هر دو درازند روی لبه

ی دیوار . کف پاهایم چسبیده به دیوار انتهای بالکن . خوشم می آید . خوشم می آید که کف پاهایم چ

سبیده به دیوار انتهای بالکن . برجسته گی های کوچک سیمان می رود ته پاها . جا می اندازد و

قلقلک می دهد . دست هایم را گرفته ام بالا . راست و قوی . دو تا دستم بالا . بعد هم را می گ

یرند کف دست ها . کشیده می شوند بالاتر . گردنم می رود عقب . آسمان . نگاهم می ماند روی آ

سمان . دیگر باقی اش را نمی دانم . دست هایم رفته اند پایین لابد و جایی آرام گرفته اند . حالا

فقط دارم به آسمان نگاه می کنم . نوری قوی نشسته بر صورتم .بر چشم هایم که خود به خود هم م

ی آیند و باز باز می شوند . دست ها دوباره آمدند . یکیشان ولی . تمام کف دست کشیده شد بر

صورت . بر پیشانی . ابرو . چشم ها . بینی . لب . چانه . و دوباره و دوباره و دوباره و باز

رفت کنار. نمی دانم کجا . حالا صدای قهقهه می آید . خنده ی بلند . خنده ی بلند بچه گانه . این

صدای خنده ی من است . مثل به خنده افتادن از قلقلک می ماند . می خندم . آنچنان بلند که

همسایه ها بریزند بیرون . بیایند توی بالکن . پایینی حیوونکی نمی تواند ببیندم . هر چه خودش

را می کشاند بالا . خنده ی من است . رسا و رها . این خنده ی خوشگل من است . می خندم .

آنچنان بلند بلند  که گنجشکی دور از روی آنتنی بال می زند و می پرد . اشک از چشم هایم می

ریزد . حالا هر دو دستم روی دلم است . مشت شده اند و کوبیده می شوند به شکم .و خنده خنده

خنده . مردی با پیژامه و عرق گیر و موهای سیخ سیخ در بالکن روبرویی پیدا می شود . تخم

چشم هایش خیره و گرد . سمت من . نفس نفس می زند . با انگشت نشانش می دهم و قاه قاه .

چپه می شوم . می افتم توی بالکن . خاک خالی است کف . غلط می زنم در خاک . پاهایم جمع

می شود توی شکم . الین گوشه ی پرده را می زند کنار . لای در را باز می کند و برایم دست

تکان می دهد . بلند می شوم . خودم را می تکانم . برای مرد هاج و واج سلام نظامی می دهم و

می روم تو . دست در دست الین . می رویم تو تا هر وقت که دلمان خواست بی آنکه بخواهیم

پی دلیلی بیهوده بگردیم  ، بی وقفه فقط بخندیم  فقط ب  خن  دیم . ف  ق  ط   . در زیر آسمانی

که صاف است و بی لکه و بی سایه و بی مه . و از پشت سقف اتاق هم به وضوح پیداست .

            ۶ . فروردین. ۸۵

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 8:3 بعد از ظهر  توسط آزاده   | 

و در کدام بهار درنگ خواهی کرد ؟

 

 

نوروز  هزار و سیصد و هشتاد و پنج

                             

             سال رهایی

 

 

                   تبریکاتِ  مُفصله !

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 3:59 بعد از ظهر  توسط آزاده   |